يک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد اين چند
هزارمين شب بي خوابيست اي عشق فقط حساب دستت باشد
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
اميد را هيچ وقت ازکسي نگيريد شايد اين تنهاچيزي است که او دارد
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي
کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي
کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي
کسي تنگ است.
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
هر کي با زمزمه عشق دو سه روزي عاشقم شد عشق اون باعث زجر
همه دقايقم شد اون که عاشق بود و عمري از جدا شدن مي ترسيد همه
هراس و ترسش به دروغش نمي ارزيد
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
زندگي داريم تا زندگي ! مرگ داريم تا مرگ ! زندگي داريم تا مرگ/آدم با
سبزي و صفا که دمخور باشد ، سبز مي شود/اگر هنوز نمرده ايد ، چيز
زيادي از دست نداده ايد . /مرگ اولين گام براي آخرين راه حل است
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
هرگاه احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که نميتواني او را
ببخشي بدان که اشکال از کوچکي روح توست، نه از بزرگي گناه او
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي
قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر
از موج و از دريا نبود
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ahoo |
((دوستانی که مایل هستند که وبلاگ منو لینک کنند با نام عشق بنفش لینک کنند لطفا"...))
یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس، او هرگز نمی داند . نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم، ولی افسوس، او هرگز نگاهم را نمی خواند. به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم، ولی افسوس، او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند. به مهتاب گفتم ای مهتاب، سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست می دارم، ولی افسوس، یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید. صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت، بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم، ولی افسوس، ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید. کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا، یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس، او هرگز نمی داند!!!